من اينجا کنار آب دراز کشيده ام و خستگييم را به گرمای زمين ميدهم

ميان من

و خدا فقط يک پلک فاصله است

پشت پلکهای بسته ام نورها بازی ميکنند

چهارده ساله ام و باز کنار اب دراز کشيده ام با پلکهای باز سيبی گاز ميزنم

سر به سر نور ميگذارم

صدای کودکی را ميشنوم که به نام صدايم ميزند

پلکهای خستهام را باز ميکنم

سی ساله ام  و هنوز باور نميکنم که واسطه اين خلقتم.

/ 2 نظر / 14 بازدید
kaveh

بنشين بر لب جوی و گذر عمر ببين کاين اشارت ز جهان گذرا ما را بس

ایلیا

من پری کوچک غمگينی را می شناختم که پرواز کردن آموخته بود..........من پری کوچک و غمگينی را می شناسم که دل باخته است.