چشمهایش...

همیشه میگفتید بازیگره و نگاهش،بازیگره و چشمهاش و من و ما سعی میکردیم تا چشم هامون و نگاهمون پر از حس نقش باشه و باز همیشه عقب بودیم ، و هر فیلمی از شما میدیدم باز به خودم میگفتم اما این چشمها یک کار دیگری با تماشاچی میکنند،که نمیدانم چیست؟در کاری که افتخار بازی کردن کنارتون رو داشتم “گاو خونی”اقای بهروز افخمی بود،اصفهان بودیم و من تازه فهمیدم قدرت نگاه کردن مستقیم به چشمهاتونو ندارم بس که لبریز بود،لبریز از عشق و لبریز از زندگی،یادمه یکبار اینو‌به “بهرام رادان “ گفتم و اونهم خندید و تایید کرد،اولین فیلمی هم که بعد انقلاب به جشنواره کن رفت همین فیلم بود ،شما و اقای معلم مرحوم و عزیز که هر دواین روزها نیستید و چقدر خاطرات خوب و اینکه امروز اعتراف میکنم که این ولع برای یادگیری و درس خوندن رو از شما اموختم که گفتید :”بابا سعی کن درستو کنار این کار ازش غافل نشی بعدها تفاوتشو میبینی”!شما بار ها به خیلی از ما جوانتر ها “نه” گفتن و محکم ماندن در شرایط سخت را اموختید،این شما بودید که بعد از افتخاری که برای افتتاح و دیدن اولین بار نمایش “چشم هایی که مال توست” هفت سال پیش در فرهنگسرای نیاوران به من دادید،در حالیکه مروارید اشک هایتان را پاک میکردید گفتید: “این اجرا رو همیشه رو صحنه نگهدار،تا پیر شی بازیش کن مردم میان میبینن قلبشون گرم میشه خوبه”!

من ذره ای از اقیانوس ادم های تاثیر گرفته از منش و روح بزرگ شما هستم،دوستتان دارم و بیشتر از قبل به اموخته هایم از شما پایبندم،استادم،عزت هنر کشورم به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را...

پی نوشت:تسلیت به ملت ایران و خانواده محترم “انتظامی”

/ 0 نظر / 359 بازدید