خيلی وقته دوباره قراره بنويسم اما هر بار نمی شد به دلايل خيلی زياد

اما نميدونم ديشب چی شد که شد که بشه و باز بيام تو وبلاگم .

شايد خاصيت شب بزرگداشت عشق بود.

 يا البته خاصيت خود عشق .جرات جسارت نوشتن زير نور ماه...

تو اين مدت دوماهی هم که اينجا ننوشتم کلی نوشتم وکلی اتفاقات جادويی افتاد

و خلاصه منو به اتاقم بر گردوند .

همه چيزای اون روزا که باعث ننوشتن وبلاگم شد حالا خاطره های دوريه که ديگه اذيتم نميکنه

مهم نوشتن ونوشتن ونوشتنه مگه نه؟

اصلا اگه ميشد بعد از مردن فقط نوشت  گمانم مشکل خيلی ها با مفهوم مرگ

 و جاو دانگی حل ميشد 18.gif

بيشتر از يکساله که اين اتاق را دارم و باهاش زندگی کردم خوشحالم که بزرگتر شدم وصبورتر.

 حال ميفهمم که هيچ چيز به اندازه نوشتن مهم نيست و هيچ چيز  ارزشش انقدر نيست که بخاطرش ننويسي؛ هيچ چيز حتی عشق! چه برسه به نفرت که

اصلا به نظر من وجود خارجی نداره 12.gif

پس همين الان توام بنويس 

نگران قضيه کامنت ها هم نباش

ميتونی اگه خواستی تو مسنجر برام بنويسی 

تازه از استعداد دهه شصتی ها واست بگم که يکيشون راهشو پيدا کرده بود و تو اين مدت هم واسم مينوشت !!

به هر حال نازنينم :باور کن که شايد نوشتن آخرين جادو ومعجزه اين عصر يخی باشه

پس آخرين جادويی که عشق هم از اون و با اون زنده ميشه را رها نکن

آی عشق چهره برفی ات هم زيباست07.gif

/ 5 نظر / 16 بازدید
منصور

چرا قسمت نظر نداری ولی من خیلی باهوش بودم نه خلاصه به وب ما هم بیا و عضو شو

ميثم يوسفي

برفی! عشق برفی! برفی! هوم..........عشق مفهوم گنگيه! جای بحث هم داره ها!

رضا

سلام. نوشتن مقدسه و هيچ چيز و هيچ کس نميتونه جلوی نوشتن رو بگيره حتی اگر نوشته ای باشه که با خوب بودن سنخيتی نداشته باشه. دير رسيدم. شما دوباره نوشته ايد! در دنيای وبلاگ، هيچ وقت برای من چيزی شيرين تر از بازگشت يک وبلاگ نويس نبوده و نخواهد بود. نوشتن. نوشتن. نوشتن. نوشتن از آن چيزی که زندگی ميناميمش و با زندگی کردن مرگ را معنا ميبخشيم. حتی ميتوان از مرگ نوشت، حتی با ندانستن درباره آن. خوب باشيد مامان پريا و ممنون بابت لطفتون...

رضا

سلام. نوشتن مقدسه و هيچ چيز و هيچ کس نميتونه جلوی نوشتن رو بگيره حتی اگر نوشته ای باشه که با خوب بودن سنخيتی نداشته باشه. دير رسيدم. شما دوباره نوشته ايد! در دنيای وبلاگ، هيچ وقت برای من چيزی شيرين تر از بازگشت يک وبلاگ نويس نبوده و نخواهد بود. نوشتن. نوشتن. نوشتن. نوشتن از آن چيزی که زندگی ميناميمش و با زندگی کردن مرگ را معنا ميبخشيم. حتی ميتوان از مرگ نوشت، حتی با ندانستن درباره آن. خوب باشيد مامان پريا و ممنون بابت لطفتون...

رضا

راستی پيامتون رو خوندم. خوشحالم که تونستم لااقل اينجا به يه دردی بخورم. باعث خوشحاليمه. باز هم اينجا مينويسم. اگر بتونم و اگر مرگ هنوز برايم ندانسته ای مبهم باشه...