اتاق تاريک

اين روزها هر شب دو ساعت از عمرم توی اتاق تاريکی ميگذره که پنجره من از تياتر پنجره هاست پنجره ای که گاهی هم روشن ميشه اما من تو تاريکی اش دارم چيز های جديدی را حس ميکنم .

آدمها را ميبينم و تو تاريک روشنی برای آمدنشان به نمايش ما قصه می سازم 

زندگی ميکنم: مادر بچه ای هستم که توی کماست و زنی که سردو تا شوهر را خورده11.gif11.gif

گاهی تو هوا جن های نازنين تياتر شهر را ميبينم

به همه چيز فکر ميکنم و تو تاريکی هم با اتاقم کلی حال ميکنم

تو تاريکی زندگی کردن عجيب عالمی است شايد برای همين است که زمانی که هنوز برق اختراع نشده بودآدم ها آسمانی تر بودند08.gif

راستی ميدانستيد  وقتی برق اختراع شد کلی از زن های هنرپيشه  تياتر در

دنيا از کار بی کار شدند چون نور سن واقعی آ نها را نشان ميداد و ديگر برای نقشهای جوان فقط صدا کافی نبود؟

به هر حال من اتاق تاريکم را خيلی دوست دارم البته نه به اين دليل18.gif

 

/ 3 نظر / 10 بازدید
رضا

راستشو بگم؟ ديگه هيچ وقت نميخواستم براتون بنويسم چون يه بار بدجوری شکستم. اما به خودم ميگم مهم نيست! من که از همه چی گذشتم و خدا رو دو دستی چسبیدم تا نیفتم! راستی چرا دوباره دارم اینجا مينويسم مامان پريا؟ نميدونم...

رضا

بچه ی مردم! خيلی قشنگ بازی کردن. به بازیگر کوچک تبريک بگيد...

رضا

يک فارق التحصيل حقوق می تواند فيلمنامه زیبا هم بنويسد. يک دانشجوی کامپيوتر هم می تواند ادبيات را دوست داشته باشد؟ نمی دانم...